تمام سیمکارت های خاموشم را تک تک روشن کردم..
خواب دیده بودم،سال نو را بالأخره تبریک میگویی...اما خدا هم دروغ ۱۳تحویلم داده بود..!
حالا سیمکارت ها خاموش،سیگارها روشن...
حیف لحظه های که پایه چشای تو سر شد / دل من تنها بود با تو تنها تر شد
تمام سیمکارت های خاموشم را تک تک روشن کردم..
خواب دیده بودم،سال نو را بالأخره تبریک میگویی...حالا سیمکارت ها خاموش،سیگارها روشن...
به این فکر میکنم که 2سال پیش تو همین وب ...
و حالا 2 سال بعد باز همین وب ...
هـــرگـــز به گذشته برنگـــرد؛
اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت، هیچوقت یک ملکه نمیشد...!!!
سخت ترین دو راهی من رو یادته؟: دوراهی بین فراموش کردن یا انتظار بود...
نه موندن و دروغ..
و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی...
بعد برم پایین جواب بدم: منم آبان
بعد بیام بالا بگم شرمنده در رو واسه غریبه باز نمی کنم...با کســی بــاش کـــه رژ لبت را خـــراب کنــــد نه ریمــل هایت را
و بترس از آن های که جفتش را باهم خراب میکنند...
به هرزگی تمام روزهای اردیبهشتیم،
فراموش کردنت به سختی خوردن "چای یخ کرده" است...
به یادش بیار همین کنار بود ... دو تایی...
یک قدم با من راه بیا...دستت محکم تر تو دستم...
دوباره ادامه مسیر...
گل را پشتش پنهان کرد تا زن را وقتی از خانه دوستش برمیگردد سورپرایز کند...
اورا در تاریکی کوچه،آرام ببوسد و باهم قدم زنان به خانه بروند...
شنیدم!سقف دنیایش آوار شد برسرش ،
وقتی زن با لب و لوچه ی لیسیده از خانه ی همسایه بیرون آمد...
تو به فکر اینکه طرف با توهه فقط اونم به همین فکر ...
ولی فقط کناره هم خوابین خنده هاتون با کسای دیگه است...
ولی به این فکر می کنم طرف فک میکنه که چقدر زرنگ...
ولی خبر نداره که آدم زرنگه کارشو تو 3 ماه 3بار انجام داد ...
بعدشم گفت بعدی ....
میگفت میخوام هم قده تو بشم...
ای جان ولی تو که کوتاه نبودی پیشه من...
شاید اصلا حواست به من نبود یا کسایی که باهشون هستی ؟
شاید ؟ شاید فقط به فکر این بودی که یه دستی کناره تختت باشه...
خندم میگیره از حرفام...واقعا چی فکر میکردی چی شد...
گفتم باشه آخرش اینه که با تبر ببرمش و بندازمش دور...
ولی اون کسی که تنش بوی آدمهای هرزه رو میده باید چیکارش کرد ؟
سوال عمیقی بود...
تمام ناگفته های من..
فقط چند نقطه چین باقی می ماند...
تا حرفهای سادگی هایم را
دوباره تکرار کنی...
نشانه ی دوباره جوانه زدنه من....
چند سطر آبی می شوم
چند سطر هم سفید...
و گاهی هم خاکستری...
موهام کوتاه بود گفتم خوشم نمیاد برم جایی اینجوری!
گفتی من که غریبه نیستم...گفتم باشه..
بارون میومد امدم بیرون... سرما خوردگی شدید...ولی نیومدی !
گفتی بارون میاد...
آره سرما شدید هم خوردم...
از اینجا شروع شد همه چی...
اذیتت میکردم وقتی میخوابیدی یکی بود که دستاتو میگرفت و موهاتو شونه میکرد با دستاش....
میگفتی حالم خوب شده دیگه وقتی باهمیم... ولی این وسط همه چی یهو برگشت...
اونی که دست بزن داشت روت, امد روی کار... و حالا کسی که میگقتی بدم میاد ازش...
همه چی جالبه واقعا... زندگی هم همینش قشنگی تک رنگ بودن فایده نداره...
همیشه باید مثل مداد رنگی باشی...
گفتم که مزاحم واسم معنی نداره...
ولی تو عوض کردی سیم کارتتو...ولی به جای یکی چندتا خریدی...
خیلی چیزا رو درک میکردم و صدامو در نمیاوردم. میگفتم بزار راحت باشه...
ولی واقعا سوالم اینه ! چرا ؟! آخه چرا در این حقیقت کنار هم بدون... باید همه چی رو دروغ بگی..
از بعضی حرفام نارات می شدی... حق داشتی چون خودت میدونستی که دارم حقیقت رو میگم بهت...
ولی انکار کردی...
نماد ماه عقرب... سره پیانو! یا نه ساعت 9 شب اشغالیه سر کوچه ؟! انداختیش رفت...
بوی عطرم هنوز همون مارکه... 2 ساله الان...
بگذریم...
بامزه بودی ... خجالت می کشیدی انگشتتو میکردی تو دهنتو آرم میمکیدیش...
البته هنوز جایی خراشی که رو دستم انداختی رو یادمه....
دیونه...
آروم بودم... ولی چی شد ؟
غرور من ؟ یا کسی دیگه پشت خط بود ؟ حرفات درست بود ولی کارات یه چیز دیگه رو
نشون می داد...
فکر تو... بچه گی های من...
دعوای های الکی....
2 سال گذشت ولی چرا از یادم نمیری؟
پشیمون نیستم...ولی دل تنگم...فقط میخوام بدونم زندگیت چطوره...
یه کافه ی گرم...تو فکر دستای تو...باهم بودن...
فکر کنم باز خیالاتی شدم...